محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

36

مجمع الانساب ( فارسى )

به اوج فلك رسيد و ممالك او مصر جامع گشت و از همهء اطراف ، روى به شهر غزنين نهادند و ملوك خراسان از وى بترسيدند . و از معظمات بلاد كه سبكتكين آن را مستخلص گردانيد شهر بست بود از تركستان كه با طرف مشرق دارد . آن را اميرى بود نام او « طغان » و اهل بست بر وى خروج كردند و بست را به دل خود با تصرف امير سبكتكين دادند و امير چون بست را بستد هم به امير طغان باز داد و صد هزار دينار مقرر كرد كه هر سال مىدهد . طغان مدتى مطيع شد بعد از آن از اداى مال عاجز آمد و از طاعت پشيمان گشته و در خفيه رسولى فرستاد پيش پيرى معزول و گفت با تو يكى را سوگند بخوريم و سبكتكين را بكشيم و امير تو باش . پيرى سوگند با طغان بخورد اما چون سوگند خورد و شب پيش سبكتكين آمد آن حال به كنايت با چوب خيمه بگفت تا سبكتكين آگاه شد و روز ديگر طغان را در پيچيد كه بگيرد ، طغان بيافت و بگريخت و به قلعهء بست اندر شد . سبكتكين ثبات نمود و او را به يك هفته حصار داد و بيرون آورد و او را بكشت و بست را به ديگر نواب داد . و هر روز كار سبكتكين بالا مىگرفت و امير محمود پسر ميانهء او بود و او را از همهء پسران دوستر داشتى و الحق آثار رشد و نجابت در چهرهء او پيداتر بود و همتى عالى داشت و هنرى تمام و عقلى وافر . و چون به عهد شباب رسيد دختر بيلكاتكين را به زنى به وى داد و او را ولايتعهد خود قرار داد و اميرى شهر غزنين به وى ارزانى داشت و خود با شهر بست نشست و گفت من از براى آن باز بست نشستم كه به ملك سيستان و غور و غرجه نزديك است و آن مملكت اكثر كافرند وايل نيستند . و والى سيستان پادشاهى بود نام او خلف بن جعفر بن بالو از اولاد عمرو بن ليث الصفار . و اين خلف مردى مكار مزور بود . و سبكتكين در بست بنشست تا بر روى او سدى باشد . و سبكتكين در حق امير محمود پندنامه‌اى بنوشت به خط ابوالفتح بستى كه وزير سبكتكين بود و امير محمود آن پندنامه را همچون حرزى حفظ كرد و هر روز مىخواندى و بعضى از آن پندنامه اين است كه نوشته شد و بنياد از كيفيت احوال خود و ابتداى كارهاى خود كرده است كه چگونه بود و هذا پندنامه : پندنامهء امير سبكتكين رحمة اللّه عليه چنين گفت امير سبكتكين مرفرزند خود را محمود ، گفت اى پسر بدان كه اين